آره رفقا! ما هم می‌جنگیدیم. جنگ هوایی با هواپیما، هلی‌کوپتر یا روی زمین با تانک! همه جا البته دسته‌ی گوشتکوبی با ما بود!  اونهایی که وضع باباشون بهتر بود دسته‌ی خلبانی داشتن. دسته قایقی خیلی کمیاب بود فکر کنم فقط “سامان” داشت. بله دوستان ما دوران کودکیمون اصلن شبیه پدر مادرهامون نبود!  ما پیشرفته بودیم. ما لاستیک دوچرخه هل نمی دادیم یا توی کوچه‌های خاکی ولو نبودیم. عصر تکنولوژی بود و ما “آتاری” داشتیم.  اولین تجربه‌ی بازیهای ویدویی بسیاری به کمک همین ATARI 2600 حاصل شد.پدر، این انقلاب تکنولوژیک رو برای ما به قیمت 11هزار تومن خرید. بله یادمه! کم سیریش نشده بودیم که برامون آتاری بخرن! آخه بقیه بچه‌های کوچه داشتن. بازی River Raid که بچه‌ها “ریور راید” تلفظش می‌کردند و من اصلن تلفظش نمی‌کردم چون نمی‌فهمیدم بچه‌ها چی میگن، یک بازی جنگی با هواپیما بود که هر چی جلو‌تر می‌رفتی مهیج‌تر می‌شد. نمی‌دونم این بازی اصلن آخر داشت یا نه. البته ناگفته نماند دست‌فرمونمون هم خوب بود. فکر نمی‌کنم هیچ زمانی بازی‌یی جذاب تر بازی ماشین آتاری  ساخته بشه! هیچ وقت!  فرمولا وانی بود برای خودش. اول هوا روشن بود بعد آسمون قرمز میشد چون غروب بود. بعد شب می‌شد فقط دوتا چراغ‌مستطیل شکل ماشینها معلوم بود. از همه با‌حال‌تر وقتی بود که مه می‌شد و تا وقتی به نزدیکی ماشینها نمی‌رسیدی اونها رو نمی دیدی! هرچی‌ بیشتر جلو می‌رفتی سرعت بازی بیشتر می‌شد.

البته آتاری تنها تفریح ما نبود.  دوچرخه‌سواری هم می کردیم . البته من چون مدت مدیدی از داشتن دوچرخه محروم بودم، نقش پمپ‌بنزین رو بازی می‌کردم!  فوتبال هم بود البته و من توی دروازه! از نظر سن فقط یکی از بچه‌های کوچمون یک سال از من کوچکتر بود! اون طفلی هم حال و روزش بهتر از من نبود. ما به احترام برادرامون آدم حساب می‌شدیم.  هوا که کمی تاریک می‌شد جون می داد برای قایم‌موشک (قایم باشک). جمع شدن و گفتگو هم البته در دستور کار قرار داشت و خیلی لذت‌بخش بود! از این نظر پله‌ی جلوی در خونه‌ی ما محل استراتژیک و مهمی بود! و بقیه با نشستن روی سپر ماشین یا روی دوچرخه‌هاشون جا خوش می کردند. نرده‌‌ي باغچه‌ی جلوی در خونه‌ی همسایه هم جای خوبی بود.

بله ما پول هم خرج می کردیم! نوشابه 7 تومان با یک کیک 3تومانی سرجمع یک اسکناس 10 تومنی خرج داشت. دوستان البته نوشابه‌ی 5تومنی هم یادشونه ولی من نه! کیفیت کیک انقدر بد بود که کاغذش ازش جدا نمی‌شد و بهش می‌چسبید.

راستی شما نوشابه‌ی چند تومنی یادتونه؟ …بازیهاتون چی‌ بود؟ متعلق به چه عصری هستید؛آتاری ؟ کمودور64، آمیگا؟ یا…پلی‌استیشن؟ اولین بازی ویدویی؟ خوردنی‌های محبوبتون چی‌بود؟ شاید آدامس خرسی؟ هوم؟

بچه‌ها اینو شنیدین؟

قضیه مال ماه‌ها قبله و در وب‌سایتهای فارسی هم انعکاس داشت.

 اینکه Guy Goma ی بیچاره که برای انجام یک مصاحبه استخدامی به ساختمان BBC رفته بود با یک متخصص  که اسم کوچک اون هم Guy بوده قاطی میشه و و اشتباهن به استودیویی هدایت می‌شه که قرار بوده با Guy متخصص راجع به مسایل شرکت Apple، به صورت زنده  گفتگو بشه.

منتها “گای گوما”ی دوست‌داشتنی ما وقتی دوزازیش میفته که خانم مجری او رو به عنوان متخصص معرفی می‌کنه. هنگام معرفی، دوربین بر روی چهره‌ی گای گوما تنظیم شده و این تصویر به صورت زنده داره پخش می‌شه.صحنه‌یی که توی این تصویر می‌بینید. این لحظه‌یی است  که مجری داره اون رو معرفی می‌کنه و می‌بینید که  سعی کنه حرفی بزنه اما می‌بینه دیگه دیره  و تسلیم شرایط میشه.  جالب اینه که بعد کم نمیاره  و تا چند سوال جواب انجام می‌شه…ماجرا به طور مفصل روی وب هست. او به Wrong Guy یعنی Guy اشتباهی که اتفاقن معنی مرد اشتباهی هم میده معروف می‌شه اون الان وب سایت رسمی خودش رو هم داره.خیلی دوست داشتنی به نظر می‌رسه! راستی شما شنیده بودید؟