لعنت
آگوست 21, 2008
امروز صبح ساعت 6 بيدار شدم . داشتم به اين فكر ميكردم كه چون ميخوام برم ورزش پس ميتونم از اون شيرينيها بخورم و به گنده شدن شكمم فكر نكنم. از طبقهي پايين صداي شيون شنيدم رفتم توي راه پلهها خانم همسايه بد جوري گريه ميكرد و پسرش سعي ميكرد با جملههايي سرهمبنديشده و بهدردنخور آرومش كنه. نميخوام باور كنم آقاي همسايه مرده. آخه اونكه شاداب بود. پنجشنبهها اگه زود ميجنبيدم ميديدم كه داره با لباس ورزشي ميره بيرون. اصلن تا به حال فكر مردن اونو نكرده بودم. نه اضافه وزن نه سيگار. ميگن مشكل قلبي داشته ولي دير اقدام كرده. توي بيمارستان از دنيا رفته.
الان سر كارم و دلم نميخواد خونه برم. باورم نميشه ديگه نميبينمش. ديگه نميبينمش كه بر عكس همهي ما تنبلها داره باغچه رو آب ميده. ديگه از اوضاع و احوالم نميپرسه همون مكالمهي چندكلمهيي چند ماه يك بار. آخه مگه ميشه. لعنتي. آخرين باي كه ديدمش كيبود. چرا درست يادم نمياد. كاشكي ميشد به عقب برگشت و دستشو گرفت و به زور بردش دكتر. يعني من ديگه نميبينمش.دلم گرفته

نتیجه میگیریم که ورزش برای سلامتی مضر است
اون که مرد، بقیه رو بچسب
درود
عین همین اتفاق هفته پیش واسه همسایه ما افتاد
من نشستم نتیجه گیری ریاضی کردم :
عُمر تابعی هست مستقل از شکم و سیگار و مشروب و ..
چقدر خنده دار و احمقانه است .. ما میمیریم !
بدرود
روزی هستیم و روز دگر نیستیم
تازه دیگران یاد روزهای بونمان خواهند افتاد
تسلیت یولداش
خبری ازت نیست کجایی؟
اول تسلیت می گم و اینک همه رفتنی هستیم دیرزود داره و سوخت سوز نداره وبلاگ باحالی داری
مدتها نبودم..پسر قلمت عوض شده…این پست غم انگیز نتیجه دل انگیز هم داره…اتفاقات روزگار با دودوتای ما لجن! انگار همش دارن به ریش ما می خندن…یه جاهایی نتیجه خوب داره یه جاهای هم بده دیگه
شب که بر می گردم خونه می بینم یه سینی پر از اون شیرینی ها که صبح بهش فکر می کردم گذاشتند توی راه پله و نوار قرآن هم پشتش روشنه. چهار تا بر می دارم و هشت تا فاتحه واسش می فرستم.
خدایش بیامرزد!!!
مرگ؟ شایدم بهترین بهانه واسه رهایی باشه….