لعنت
آگوست 21, 2008
امروز صبح ساعت 6 بيدار شدم . داشتم به اين فكر ميكردم كه چون ميخوام برم ورزش پس ميتونم از اون شيرينيها بخورم و به گنده شدن شكمم فكر نكنم. از طبقهي پايين صداي شيون شنيدم رفتم توي راه پلهها خانم همسايه بد جوري گريه ميكرد و پسرش سعي ميكرد با جملههايي سرهمبنديشده و بهدردنخور آرومش كنه. نميخوام باور كنم آقاي همسايه مرده. آخه اونكه شاداب بود. پنجشنبهها اگه زود ميجنبيدم ميديدم كه داره با لباس ورزشي ميره بيرون. اصلن تا به حال فكر مردن اونو نكرده بودم. نه اضافه وزن نه سيگار. ميگن مشكل قلبي داشته ولي دير اقدام كرده. توي بيمارستان از دنيا رفته.
الان سر كارم و دلم نميخواد خونه برم. باورم نميشه ديگه نميبينمش. ديگه نميبينمش كه بر عكس همهي ما تنبلها داره باغچه رو آب ميده. ديگه از اوضاع و احوالم نميپرسه همون مكالمهي چندكلمهيي چند ماه يك بار. آخه مگه ميشه. لعنتي. آخرين باي كه ديدمش كيبود. چرا درست يادم نمياد. كاشكي ميشد به عقب برگشت و دستشو گرفت و به زور بردش دكتر. يعني من ديگه نميبينمش.دلم گرفته
ضعفهای قابل احترام
جولای 19, 2008
از پدر و مادرهای متفاوتی به دنیا اومدیم. خصوصیات ژنتیکی خاصی رو حمل میکنیم. به روشهای گوناگونی تربیت میشیم. دوستهامون با هم فرق دارند. تواناییهای که آموختیم یا استعدادش رو داشتیم شبیه به هم نیست. تجربیات منحصر به فرد و متفاوتی داریم. قضاوتهامون و ارزشهامون هم بالتبع فرق داره.
فکر میکنم اگر دیدیم کسی جایی لغزش داره یا خصوصیت بدی داره که نتونسته از پسش بر بیاد. باید سطحی نگر باشیم که زود اون رو به خاطر ناتوانی یا نادانیش مورد شماتت قرار بدیم. اگر بخواهیم منصفانه این جمله روتکمیل کنیم که “اگه من جای اون بودم …” لازمه که از همین الان تا لحظهی تولد فرد همه چیز رو در نظر بگبریم.
